X
تبلیغات
مجتمع فن ونک
دلتنگی ها

دلتنگی ها

عاشقانه


باز هجوم آورده دلتنگی؛
بشمار... به اندازه توست...
فاصله مان ...
هَرَس می‌کنم تنهایی را،‌ اما به دلتنگی می‌رسم...
به بی‌قراری لحظه‌ها...
... خسته‌ام ... خسته‌تر از آنم که تصور کنی... حتی تقلا نمی‌کنم...
می‌خندم؛ اشک را در پسِ لبخند پنهان می‌کنم... پشت تمام کلیشه‌ها پنهانم ...
دیگر حتی نمی‌دانم با کدام واژه بگویم که دلتنگم...
دلم تنگ می‌شود...
دلم می‌گیرد...
اما خسته از تقلایم...
خسته از جدال بودن و رفتن...
خسته از اعتراف مقدس دوست داشتن و انکار دوست داشته شدن...
کم‌کم فراموش می‌شوم...
کم‌کم از یاد می‌برم که هستم یا باید باشم ...
اجباری برای بودن نیست...
عاشقانه دوست بدار تا عاقلانه طرد شوی... این است منطق مُشمَئِز کنندهء نبودنی که هیچ بودنی جبرانش نمی‌کند...
این است تداعی‌گر حماقت عظیم خواستن...
حرف‌های ناگفته حنجره‌ام با پُکِ عمیق بر حلقه دود می‌نشیند و بالا می‌رود...
قدم به قدم، زیر باران...
کوچه‌های منجمد و تاریک شهر را به زانو در آورده‌ام؛
تمام خیابان‌ها را به قدم‌هایم بدهکارم...
تمام پارک‌های شهر را می‌گردم تا خودِ از من بیرون زده را بیابم به سُلابه کِشم ...
کنار فوارهء انسانیت بُق
کرده احساسم...
هَرَس می‌کنم دلتنگی را اما با بی‌قرای لحظه‌ها چه کنم؟

http://afkhamsadat.blogfa.com/

+نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1392ساعت09:13 AMتوسط پریا | نظرات (3)

نظرات (3)

سلام
من اینجام !!!
خوبید ؟ چه خبرا ؟ 


مثل همه ی آدما که یه وقتایی گم می شن ... تو شلوغی دنیا گم شده بودم !
همین !!!

+نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1391ساعت08:36 AMتوسط پریا | نظرات (8)

نظرات (8)

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی‌کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی‌شود
گیرم که برکه‌ای، نفسی عاشقت شده‌ست
ای سیب سرخ غلت‌‌زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده‌ست
پر می‌کشی و وای به حال پرنده‌ای
کز پشت میلة قفسی عاشقت شده‌ست
آیینه‌ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی‌کند چه کسی عاشقت شده است


+نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن ماه سال 1390ساعت3:38 PMتوسط پریا | نظرات (5)

نظرات (5)

زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری  سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم ............
روزگارت آرام ........
باران

+نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390ساعت10:06 AMتوسط پریا | نظرات (4)

نظرات (4)

yepdvt6btnjgof4xw12x.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390ساعت11:54 AMتوسط پریا | نظرات (2)

نظرات (2)

 در من انگار کسی در پی انکار من است 


یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است 


یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش 


می شود یک شبه پی برد به دل دادگیش 

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست 


راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست
 

اگر آن حادثه هر شبه تصویر تو نیست
 

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست
 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش 
 

عاشقی جرم قشنگی است بر انکار مکوش

+نوشته شده در یکشنبه 24 مهر ماه سال 1390ساعت08:41 AMتوسط پریا | نظرات (5)

نظرات (5)

ای همیشه خوب!
ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

میبرد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

--------------------------------

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک!

جرعه جرعه میکشم ترا به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من زجان تو!

----------------------------------------

ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا!

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو!

----------------------------------

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک!

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک!

                            شعر از:فریدون مشیری 

 

با سپاس از یک دوست خوب!

+نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390ساعت09:12 AMتوسط پریا | نظرات (4)

نظرات (4)

یادش بخیر ... اون وقت ها فقط ۲۰ سالم بود ... این شعر فروغ رو خیلی دوست داشتم و تنها یکبار برای یک نفر خوندمش ...  

یادش بخیر پارک ملت ... 

دیروز یهو یادش افتادم خیلی تکرارش کردم تا همه ش دوباره به یادم اومد حالا ۱۱ سال از اون روزها می گذره . خوشحالم که هنوز به خاطر دارمش . مثل همه ی خاطرات دور عاشقی ! 

 

با کدام دست

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

از میان پلکها ی نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده.

خسته دل نگاه می کنم

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی نشان کشیده است

دوست دارمش...

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعه ای که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

دوست دارمش...

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک می شدی

با همین سکوت و با همین صفا...

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه ای که می مکد تورا

سرزمین تشنه ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می شدی...

کاش خاک می شدی...

تا دگر تنی

در هجوم روزهای دور

از تن تو رنگ و بو نمی گرفت

با تن تو خو نمی گرفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی دوید

نغمه ی دل تو را نمی شنود

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

مثل موجها تو از کنار من

دور می شوی...

باز دور می شوی...

روی خط سربی افق

یک شیار نور می شوی

با چه توان

عشق را به بند جاودان کشی؟

با کدام بوسه با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

مثل من که نیست می شوم...

مثل روزها...

مثل فصلها...

مثل اشیانه ها...

مثل برف روی بام خانه ها...

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ای

تار تار می شود

با کدام بال می توان

از زوال روزها و سوزها گریخت؟!

با کدام اشک می توان

پرده بر نگه خیره ی زمان کشید؟

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟...

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند افتاب

+نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد ماه سال 1390ساعت1:57 PMتوسط پریا | نظرات (3)

نظرات (3)


روز زن  

یعنی به تعداد همه روزهای گذشته صبوری  

 

یعنی به تعداد همه روزهای آینده دلواپسی


رو زن بر تمامی زنان ایران زمین گرامی باد. 

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد ماه سال 1390ساعت12:50 PMتوسط پریا | نظرات (7)

نظرات (7)

 

 

 

 

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

ازبس حضور ناب تو پر رنگ میشود

دنبال خویش هستم  وپیدا نمی کنم

"من بودنم" با تو هماهنگ می شود

شاید ترا برای دلم افریده اند

دل تنگ غیر, به نیرنگ می شود؟

مرغ دلم که نغمه شیوا بلد نبود

با لحن دلفریبت ,شباهنگ میشود

بامن بمان که بی تو نفس گیر می شوم

بی تو دلم برای خودم تنگ می شود

 یک باغ نسترن زتو ترسیم می کنم

آری! ز تو ,وجود من ارژنگ می شود

شاه منی زکشورجانم  -مرو- مرو

تیمور وار پای دلم لنگ می شود

یک شهر بی تو درنظرم حبس گشته است

مغلوب عشق تو یله, درجنگ میشود

زان تابناک آتش پنهان بمن بتاب

شریان من پراز می گلرنگ میشود

ازمن مگیر خودرا که گمنام می شوم

بی تو تمام حیثیتم ننگ میشود

بی تو دلم برای خودم تنگ می شود 

 

محمد علی بهمنی

+نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت2:43 PMتوسط پریا | نظرات (5)

نظرات (5)