|
سلام مثل همه ی آدما که یه وقتایی گم می شن ... تو شلوغی دنیا گم شده بودم !
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست اگر آن حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی است بر انکار مکوش
ای همیشه خوب! با سپاس از یک دوست خوب!
یادش بخیر ... اون وقت ها فقط ۲۰ سالم بود ... این شعر فروغ رو خیلی دوست داشتم و تنها یکبار برای یک نفر خوندمش ... یادش بخیر پارک ملت ... دیروز یهو یادش افتادم خیلی تکرارش کردم تا همه ش دوباره به یادم اومد حالا ۱۱ سال از اون روزها می گذره . خوشحالم که هنوز به خاطر دارمش . مثل همه ی خاطرات دور عاشقی ! خواب خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب از میان پلکها ی نیمه باز خسته دل نگاه می کنم جویبار گیسوان خیس من روی سینه اش روان شده بوی بومی تنش در تنم وزان شده. خسته دل نگاه می کنم آسمان به روی صورتش خمیده است دست او میان ماسه های داغ با شکسته دانه هایی از صدف یک خط سپید بی نشان کشیده است دوست دارمش... مثل دانه ای که نور را مثل مزرعه ای که باد را مثل زورقی که موج را یا پرنده ای که اوج را دوست دارمش... از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه می کنم کاش با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من خاک می شدی با همین سکوت و با همین صفا... در میان بازوان من زیر سایبان گیسوان من لحظه ای که می مکد تورا سرزمین تشنه ی تن جوان من چون لطیف بارشی یا مه نوازشی کاش خاک می شدی... کاش خاک می شدی... تا دگر تنی در هجوم روزهای دور از تن تو رنگ و بو نمی گرفت با تن تو خو نمی گرفت تا دگر زنی در نشیب سینه ات نمی غنود سوی خانه ات نمی دوید نغمه ی دل تو را نمی شنود از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه می کنم مثل موجها تو از کنار من دور می شوی... باز دور می شوی... روی خط سربی افق یک شیار نور می شوی با چه توان عشق را به بند جاودان کشی؟ با کدام بوسه با کدام لب؟ در کدام لحظه در کدام شب؟ مثل من که نیست می شوم... مثل روزها... مثل فصلها... مثل اشیانه ها... مثل برف روی بام خانه ها... او هم عاقبت در میان سایه ها غبار می شود مثل عکس کهنه ای تار تار می شود با کدام بال می توان از زوال روزها و سوزها گریخت؟! با کدام اشک می توان پرده بر نگه خیره ی زمان کشید؟ عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام دست؟... خواب خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند افتاب
یعنی به تعداد همه روزهای گذشته صبوری یعنی به تعداد همه روزهای آینده دلواپسی
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ازبس حضور ناب تو پر رنگ میشود دنبال خویش هستم وپیدا نمی کنم "من بودنم" با تو هماهنگ می شود شاید ترا برای دلم افریده اند دل تنگ غیر, به نیرنگ می شود؟ مرغ دلم که نغمه شیوا بلد نبود با لحن دلفریبت ,شباهنگ میشود بامن بمان که بی تو نفس گیر می شوم بی تو دلم برای خودم تنگ می شود یک باغ نسترن زتو ترسیم می کنم آری! ز تو ,وجود من ارژنگ می شود شاه منی زکشورجانم -مرو- مرو تیمور وار پای دلم لنگ می شود یک شهر بی تو درنظرم حبس گشته است مغلوب عشق تو یله, درجنگ میشود زان تابناک آتش پنهان بمن بتاب شریان من پراز می گلرنگ میشود ازمن مگیر خودرا که گمنام می شوم بی تو تمام حیثیتم ننگ میشود بی تو دلم برای خودم تنگ می شود محمد علی بهمنی |
About
خرداد 1387 (5) تیر 1387 (5) مرداد 1387 (7) شهریور 1387 (6) مهر 1387 (3) آبان 1387 (4) آذر 1387 (4) دی 1387 (4) بهمن 1387 (1) اسفند 1387 (3) فروردین 1388 (4) اردیبهشت 1388 (1) خرداد 1388 (1) تیر 1388 (3) شهریور 1388 (1) آبان 1388 (2) آذر 1388 (1) دی 1388 (1) اسفند 1388 (1) فروردین 1389 (1) اردیبهشت 1389 (2) مرداد 1389 (1) شهریور 1389 (1) آذر 1389 (1) بهمن 1389 (1) اسفند 1389 (1) فروردین 1390 (1) اردیبهشت 1390 (1) خرداد 1390 (1) مرداد 1390 (1) شهریور 1390 (1) مهر 1390 (1) آذر 1390 (1) بهمن 1390 (2) شهریور 1391 (1) فروردین 1392 (1) Links
نفس شب |