X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شب مهتاب - دلتنگی ها

دلتنگی ها

عاشقانه

مهتاب از پنجره ی باز اتاق سرک کشید . قطره اشکی روی گونه ی دخترک درخشید و فرو افتاد . تنهایی فضای مبهم اتاق را پر کرده بود. بازوانش را گشود و خاطره ای دور از او را آرام در آغوش کشید. به او اندیشید ، به زیبایی چشمهای نیمه بازش در یک بوسه ی طولانی ، آغوشش خالی بود و ستاره باران شد شب.

دخترک خوب می دانست تنهاییش پایانی ندارد !

مهتاب تاب نیاورد پرده ای از ابر بر چهره کشید و آسمان بارید . اما خدا همان نزدیکی بود .

نسیم عطر آگین بهاری وزید و عطر آشنای او را در فضا پر کرد . سایه ای پشت در قد کشید . کسی آرام گفت :‌عشق جاریست . هیچ مرزی برای عشق ورزیدن نیست .

دخترک خیره در چشمان نیمه باز او در رویای شبی مهتابی گم شد .

 

+نوشته شده در شنبه 8 تیر‌ماه سال 1387ساعت10:35 ق.ظتوسط پریا | نظرات (18)

نظرات (18) نظرات (18)