X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
تاریخ های زندگیم به خاطرت خط می خورند... - دلتنگی ها

دلتنگی ها

عاشقانه

دیروز رفتم پیش خیاطم... 

بهش گفتم : ببخشید ، سفارشی که چند روزپیش آوردم  و خواستم تا اواسط اردیبهشت بدوزید یادتونه ؟  

گفت: بله ، البته، خیالتون راحت . سعیم رو می کنم که تا اون موقع حاضرش کنم . طرحش خیلی کار داره ولی قول می دم تو عروسی ستاره باشید...  

تو دلم خندیدم . یه خنده به تلخی زهر... ستاره ؟  ستاره ی خاموش دلم با هیچ لباسی روشن نمی شه ... 

گفتم : نه منظورم این نیست. فقط خواستم بگم . دیگه عجله ای ندارم . 

خیاط در حالی که ته دلش خوشحال بود . غر زد و گفت: ای بابا . پس اونهمه اصرارتون چی بود . اشکالی نداره . حالا برای چه تاریخی آمادش کنم ؟  

گفتم : نمی دونم . و راه افتادم ... 

بغض کلمه ی آشنای خداحافظ رو تو گلوم خفه کرد... و من از لابلای پرده ی اشک دیدم که خیاط دفترش رو باز کرد و مقابل اسمم روی تاریخ خط کشید ....  

+نوشته شده در شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1388ساعت10:25 ق.ظتوسط پریا | نظرات (8)

نظرات (8) نظرات (8)