X
تبلیغات
نماشا
رایتل
لحظه ی دیدار - دلتنگی ها

دلتنگی ها

عاشقانه

خواب دیدم شاید
لحظه ی دیدار تو را
نور می تابید
عشق می خندید
لب من روی لبت می رقصید
دست من دست تو را می نوشید
پیچک باغ حسودی کرد به ما
شاخه را تنگ در آغوش کشید
فاصله مرد در آن لحظه ی هم آغوشی ما
اشک لرزید و فرو افتاد
و من اندوه نگاهم
همه از آن بود
که تو خواهی رفت
که چه دیر آمده ای
لب من شاخه ای از
بوسه ی لبهایت چید
عشق آتش شد
همه تن را در داغی خود پیچید
و من آن لحظه
همان لحظه
دلم خواست بمیرم
تا دگر بار نبینم که چه دورم از تو
من همان لحظه دلم خواست بمانم
افسوس که شب شد
و من از خواب پریدم

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت09:50 ق.ظتوسط پریا | نظرات (8)

نظرات (8) نظرات (8)