X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سایه ی تنهایی - دلتنگی ها

دلتنگی ها

عاشقانه

شعر تا اوجگاه گلویم بالا می آید

و در نفرین یک بغض بی انتها گیر می کند

آخر ، می خواهم اینبار غم را ترانه سازم...

یادم هست در تاریک روشن قلبم پا گذاشتی

و فانوسی به دیوار بی کسی هایم آویختی

نور در من جاری گشت

شادی بود و ترانه های عاشقی

ومن اما طعم تلخ جدایی را در نوش بوسه هایت می چشیدم

کاش می دانستی تا چه پایه انتظار کشیدم

تا دوباره در آغوشت بوزم

اما آغوشت ... سهم من نبود!

بهانه می جستی برای رفتن ، می دانم

فانوسم دیر زمانی بود بی فروغ سایه ی تنهایی بر سرم می آویخت

و من از تو پر بودم

و تو از من دور....

می دونی ؟‌ همیشه دلم می خواست اولین نظر رو تو بدی ... اما حتی آخرین نظر هم مال تو نبود.

+نوشته شده در پنج‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1387ساعت09:30 ق.ظتوسط پریا | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)